اگر شوی دوای من...

سلام سلام بامن حرف نزن

از این به بعد واسه دیدن مطالبم به آدرس وبلاگ زندگی نوشته های شازده کوچولو و اس اس تی مراجعه کنید

ممنون از لطفتون

http://www.haghbin6063zarei.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط ساقی زارعی

حالاکه پاش افتادبذار بگم!بذار به همه بگم که اگه دنبال پنجره می گردن برن کجاها؟اصلآ چکار کنن تا پیداش کنن:
بعداز مدت ها دارم دوباره میرم مسجد محل که نمازامو اونجا بخونم.فعلآ که از دانشگاه و کار فارغمو یه جورایی خونه نشین.خوب اینجا نزدیکترین نماز جماعته به من.یه وقتایی دعای conectمی خوندم بین دونماز.به یاد اون روزا یه  conect زدم تو رگ روحمو دیدم همین طور گوله گوله برف و بارون شروع کرد به باریدن از این چشمای سرد .یکی یکی دست به دامن همه می شی.از آخرین فرستاده تا آخرین منجی.اما امشب دنبال یه پنجره بودم.حالا با دعا؟نیایش؟یا کتاب آسمونی؟...رسیدم به اسم یکی از پنجره ها،حس کردم لاش بازه!sendکردم:آقا جونم،امام هادی سلام.می دونید؟خیلی دوستون دارم،،deliver شد.بغضم ترکیدو اون تیکه آخرشو چندبار تو قلبم تکرار کردم(یاوجیهآ عندالله..)جواب اومد:«پجره بازه بفرمایید تو.چیزی شده؟یادی از ما کردی؟» داغون بودم.زدم: ماکه هرچی داریم از شما داریم آقاجون..نمی فهمیدم چرا امشب دلم گیر کرده پیش امام هادی و کوتاه نمیاد! داشتن اذان نماز عشاء رو میگفتن؛باید زودتر دعا روتموم می کردم.زدم:آقا دلتنگم اما شرمنده!باید سخنو کوتاه کنم.عیب از شبکه نیست،از ماست که دیربه دیر سر میزنیم.اونم بین دونماز تو مسجد...بعداز سلام به آخرین منجی،دعا تموم شد.بلند شدم واسه نماز بعدی.تموم که شد،سریع خودمو جمع و جورکردم که برم خونه.با اینکه روحانی مسجد ما حرفای قشنگ میزنه،اما حوصلۀ شنیدن حرفای هیچکسو نداشتم.تو فکر یه پنجره بودم که لاش با بود!حالا چرا بین دو نماز؟!دیدی تقصیر خودم بود.داشتم از بین خانم ها یکی یکی رد میشدم که برسم به در.باید زود میرسیدم خونه.روحانی پشت بلندگو گفت:با سلام و عرض تسلیت به مناسبت شهادت آقا امام علب النقی...هیچ یادم نبود!هیچ!تازه فهمیدم چرا امشب لای این پنجره باز بود.بگرد!به خدا لای همۀ پنجره ها بازه!نه امشب.همیشه،همه جا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ توسط ساقی زارعی

وقتی پشت سرم راه می روی پشتم باش!

پشتم را قرص کن

همینطور بی هدف؟

نه!

نیا

اگر پشت سرم راه رفتن را انتخاب کرده ای

ایست که نمیتوانی بدهی!

پس جلوتر که می روم پشتم را قرص کن... ماه من 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ توسط ساقی زارعی

 

قول میدهم که خوب میشوم اگر شوی دوای من

یک دقیقه صبرکن بخندم وبگو:دختربلای من!

جایمان عوض شده میان خاله بازی ام نگو چرا

من پدرشدم.تودختری که می شود فدای من

این قشنگ نیست.من خوشم نیامده.دوباره جابجا

من خودخودم.توهم پدر.همان دوای باصفای من

لوس میکنی مراهمیشه گوش میدهی به حرف من

این گناه توس.گناه خوب یک پدر(خدای من!)

حیف.نیستی!تمام حرف های دخترک خیالی است!

چیست آنچه زنده میکند ترا؟غبارشعرهای من؟

               *      *     *               

میروی؟برو!میان ریشه های من که زنده میشوی:

یکدقیقه صبرکن.ببوسم وبگو:دختربلای من...


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ توسط ساقی زارعی

سلام به همه ی اونایی که دلشون واسم تنگ شده یا نشده.در هم.سوا سوا نداریم!           دلم واسه ی حال و هوای شعر و بچه هاش یه ذره شده.ولی حیف که چند وقتی تو ترک بودم و باید خودم رو از سیل بعضی چیزا  دور می کر دم که نکنه یه وقت مثل بعضی ها آلوده ی بعضی چیزا بشم و استعداد و هنر ناچیزم رو به بی راهه خرج کنم.این شد که بعضیها اسم محتکر روی من گذاشتن و . . .هی دلم واسه همه چیز و همه کس تنگه!آره همسایه های مهربون.اما مثکه دوران ترک داره سر میاد و به امید حق برمیگردم...                                                                                (ساقی کوچک تنهایی ها)


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥ توسط ساقی زارعی

سبد سبد گل نفرین به روی گیسویت

خدا کند که از امشب کدر شود رویت

خدا کند که بمیری به  مرگ فرعونی 

و  هیچ وقت نیاید نسیمی  از کویت  

بسوزی از  غم موسای خفته در قلبم

سیاه و تار  بماند دل  هوس جویت    

حریم قومت( الهی) پر از حریق شود 

بزرگ قوم       بمیرد     میان    بازویت

طناب های تو  را  اژدها ببلعد و  بعد:

ز چشم و سکه بیفتد  فریب جادویت 

به حق این همه نفرین خدام بیداراست

به خشم میکشدش نفحه هایی ازبویت

تو بوی عفن جنونی در این سراچه پیر

شرر به سمت یسارت،خطر در آنسویت

             *         *       *               

تو جاودانه   و   محراب   بودی ام   اما

بدان : لیاقت   آن را   نداشت  ابرویت


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤ توسط ساقی زارعی

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط ساقی زارعی

با با مراشبيه عروسک نگه ندار!

می افتد از ميان دو دستت گل انار

من ليز می خورم وتو اينبار نيستی

فردا که می رسی پر پرواز هم بيار

بابا که پر نداشت!تو لبخند ميزنی

گنجشک پر.کلاغ.يه بابای تک سوار...

شمشير نيست.اسلحه هم نيست.نورـنور

من خواب ديده ام که تو در جنگ بی غبار...

               *     *     *           

بابام رفته جنگ.و هرگز نيامده؟

مادر به جای پاسخ من اينچنين نبار!

مادر اشاره می کند.اينجاست پاسخت:

يک سنگ خيس.کفتر و بابای بالدار...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

روی دستنوشته های سمت چپ کليک کنين يه شعر خوشگل توشه


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

احتياجی به روضه نيست!

من از صدای ناله ی برادران گرسنه ام

که عن قريب به آن عادت خواهم کرد

گريه ام می گيرد.

احتياجی به سر بريده نيست

امامتان را سالم دفن کنيد

وآب برسانيد به خانواده اش

سينه هم نمی توانم بزنم برايتان

دستهايم مدتهاست که سکوت کرده اند!

     *    *    *    

احتياجی به روضه نيست!

پيش از اينکه سر بريده سنگباران شود

من دارم

بلند ـ بلند

می بارم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

اين سفر دارد طولانی ميشود

زود باش!

من

تنهايی سردم شده...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

اين نسخه ی من است بخوان.اشتباه کن

بيمار بی رقيب به چشمم نگاه کن!

برگرد از نگاه نخستت بخاطرم

يکبار هم درست نرو اشتباه کن

يک پشت پا بزن به تمام گذشته ها

رنج تمام بافته ها را تباه کن

        *   *   *          

اما اگر نمی روی و مرد ماندنی:

دست مرا بگير.کمی هم گناه کن!

يک ساک سورمه ای بخر و شب نيامده

خود را برای رنج سفر روبه راه کن

اين نسخه ی من است.اگر هم نخواستی:

حتمآ لباس صورتی ات را سياه کن...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

پس از عمری به در کوبيدنم اينبار می آيی

پس از صد سال بيدل بودنم اينبار می آيی

دلم می افتدومانند يک پروانه می ميرد

نمی دانم به ديدار من بيمار می آيی؟

تمام لحظه هايم يخ زده انگار گرمی تو

اگر منصور باشم تا به پای دار می آيی؟

بيا دورم کن از غمهای اين دنيای درد افشان

ودرد تو.که میپيچد مرا در خانه ی خمار.می آيی؟

ببار امشب مرا باران خود.آواز روييدن

که من بيدارم امشب تا سحر.بيدار.می آيی؟

ولی ميدانم امشب می رسی آخر پريشانم

پس از عمری به در کوبيدنم اينبار می آيی!...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

درد می كنم

نمی دانم از كجايم شروع می شود دكتر

اينجای سرم؟

نه

پايين تر

بله

گردنم

نه باز هم پايين تر

آها...

همينجا

كمی متمايل به چپ!

   *‌‌  *  * 

به اطرافش چه می گويند؟

قفس؟

نه!؟

اسمش مهم نيست دكتر

همينجا

اين قفس برايم تنگ شده

آمده ام عوضش كنيد...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

خدا کند که بميری.فقط همين يکبار

که مثل جغجغه خاکت کنم لب ديوار

و مادرم به خيالش که حين گلبازيست

(چکار زشت و کثيفی!نکن دگر تکرار)

بگويدو برود خانه شب شود.فردا:

بيام کوچه.ببينم که مانده ای سر کار

غبار توی دهانت نشانه ی فرياد

که پاک ميکنم آن را به کهنه ی نمدار

تو مرده ای مثلآ.روی دست من سر توست

به بوسه خفته ی زيبا.زخاک سر بردار!

بلند شو ياسی بازی که شب تمام شده

بلند شو.بغلم کن.بس است.دس بردار

       *     *     *   

نمير زنده بشو.مادرم مرا نزند!

نه.مثل اينکه تو هرگز نمی شوی بيدار


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

به برادرم :محمد خشکی

کوله پشتی اش را برداشت

بی هيچ خداحافظی

دستی تکان نداد!

اشکی نريخت!

خودش را تنها گذاشت و

ما رفتيم...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

قلبم را خشک کرده ام

که ريز کنم

روی کاسه آبی که می خواهم

پشت سرت بپاشم

وقتی رفتی

(اصلآ)

به اين فکر نکن که پير می شوم

فقط

    برگرد  


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

گرگ های اين مسير بسيارند

  مرا محکم به خودت بچسبان 

من

برای رها شدن

  هنوز 

خيلی کوچکم...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

آنقدر زل بزن به من که خنده ام بگيرد!

  بعد 

فکر کن که چقدر بچه ام

هر بارکه به نگاهم چشم می دوزی

همين را حس کن.

می ترسم

می ترسم اين بار که آمدی

دير بخندم و بگويی:

((چقدر بزرگ شده ای!))


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی

دنيای من

تمام آ زادی لبخندها را

می بخشد به نگاه روستايی ات

چشمان روشنت هنوز

          بوی پونه می دهند         

از آنها بدم نميا يد

   اما  

هميشه

جلوی خانه ام سبز می شوند...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳ توسط ساقی زارعی
درباره وبلاگ
شعری برایت گفته ام
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin